تجسد رخداد؛ در باب هستی‌شناسی مواجهه و فراروی از توهم ابژه

یادداشتی درباره هستی‌شناسی مواجهه و فراروی از توهم ابژه

یادداشتی از مهدی یارمحمدی، درباره هستی‌شناسی مواجهه و فراروی از توهم ابژه

فلسفه‌ هنر از دیرباز با یکی‌انگاشتن کالبد مادی با هستی اثر، در دامان خطا گرفتار است؛ با این پندار خطا که حقیقت اثر، امری از‌پیش‌تمام‌شده، محصور در شیء، و قابل‌تملک است؛ نقاشی در قاب، مجسمه بر پایه، و تصویر متحرک در رسانه‌ حبس شده است. این تقلیل وجودی، ریشه در بینشی دارد که هنر را به فراورده‌ای پایان یافته، فرو‌کاسته است؛ محصولی به اتمام رسیده که از بیرون تماشا می‌شود، بی‌آنکه حضور و نظمی را برهم زند یا ادراکی را آشفته سازد.

اما اثر هنری کجاست؟

جان دیویی با عزیمت از مفهوم تجربه، این حصار را درهم‌شکسته است. در خوانش او، شیء فیزیکی (هر اندازه ستودنی و دیرپا) تنها هنگامی شأن اثر هنری را می‌یابد که در پیوند با روان، تاریخ و موقعیت انضمامی انسان جان یابد. شیء به‌خودی‌خود امکان است؛ آنچه فعلیت دارد، حادثه‌ای است که در عمق زیست‌جهان رخ می‌دهد. اثر، شیء نیست؛ نسبت است.

این گسست از ابژه‌باوری، در تأملات هرمنوتیکی هانس گئورگ گادامر اوج می‌گیرد، آنجا که هنر در هیئت بازی خوانش می‌شود. بازی، جوهر قائم‌به‌ذات ندارد که پیش از بازی تحقق یافته باشد؛ بازی با بازی‌کردن ظهور می‌یابد.

می‌توان گفت، مخاطب، نظاره‌گری منفعل نیست و حقیقت اثر، داده‌ای تثبیت‌شده و رسوب‌کرده در فرم نیست، مخاطب در درون میدان است و حقیقت زایشی دیالوگی و حاصل درهم‌آمیزی تاریخی دو افق است. در نمایش نیز، چنان‌که اریک بنتلی می‌انگارد، درام در فضای ملتهب تعارض و در اشتراک نفس‌های بازیگر و مخاطب معنا می‌یابد.

اما بنیادین‌ترین گسست هستی‌شناختی را شاید بتوان در آرای دیوید دیویس یافت؛ او با نفی این انگاره که اثر هنری، یک محصول است، اثر هنری را کنش اجرا می‌داند. در نگاه او بوم، صوت و نگاتیو، ردپا، نشانه و میانجی‌های فیزیکی برای رجوع به یک عمل مولدانه‌اند. در این راستا، فرآیند خلق اثر، فراتر از آنچه مولف انجام می‌دهد، امری گشوده و معلق باقی می‌ماند تا در تلاقی با دیگری (مخاطب) فعلیت یابد. از این‌رو، مخاطب فراتر از مصرف‌کننده و مجذوب؛ عاملیت دارد، او حلقه تکمیلی تکوین فرم است؛ کنشگری است که بدون ادراک و توجه او، فرآیند آفرینش عقیم می‌ماند.

همچنین، توجه هنری رویکردی استفهامی، موشکافانه و تامل برانگیز است که به بطن تنش‌ها و لایه‌های پنهان فرم نقب می‌زند. این توجه به منزله فراخوانی برای هدایت مخاطب به نوع خاصی از مواجهه با اثر، با ادراک هنری تکوین می‌یابد؛ هم‌نشینی نیت، توجه و موقعیت تاریخی، تا معنا از انجماد شیء رها شود و به حرکت درآید.

بر این اساس، اهمیت ویژه سینمای تجربی و هنر اجرا آشکار می‌شود. هنر اجرا، از ثبت نهایی می‌گریزد؛ چون در تنانگی، لرزش صدا، خطرکردن و تکرارناپذیری اکنون استقرار دارد، و سینمای تجربی قواعد روایت کلاسیک را برهم می‌زند تا با آشنایی زدایی از پیش‌فرض‌ها، توجه را در مواجهه با شکاف‌ها، سکوت‌ها و نادیده‌ها فعال سازد. در این فرم‌ها، اثر هنری به منزله تجربه‌ای ناآرام و پرسش‌انگیز است.

فهم اصیل هنر، در امتداد خروج از انفعال ابژه‌انگاری و درک ساحت رخداد پدید می‌آید. هنر در نقطه‌ اتصال کنش آفرینش با توجه و ادراک انسانی متجلی می‌شود، و اثر هنری فراتر از محصولی به اتمام رسیده، حادثه‌ای پدیدارشناختی است که در عمق مواجهه‌ بی‌واسطه با مخاطب و در تجربه زیسته او در این مواجهه محقق می‌شود؛ جایی که ساخته هنرمند، در دیالوگ با مخاطب، در قامت اثر هنری تنفس می‌کند و معنای آن متولد می‌شود.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا