مهدی یارمحمدی؛ پژوهشگر بینارشتهای سینمای تجربی و هنر اجرا، در یادداشتی درباره رسانه ملی در فرهیختگان نوشته است:
رسانه، در اصیلترین معنای فلسفی خود، ساحت حضور است؛ میدانی است که ملت در آن به تماشای خویش مینشیند، شکافها و پیوندهای هستیشناسانه خود را بازمیشناسد و در دیالکتیکی مستمر، خویشتن جمعی خود را صورتبندی میکند. با این پیشفرض، رسانه ملی یک میثاق نمادین است؛ پیمانی است میان آنکس که میبیند و آنچه دیده میشود. این میثاق، هنگامی اصالت دارد که قاب تلویزیون، بازتابنده آینهگون واقعیتهای درونی جامعه باشد.
بحران مدیریت رسانه در سالهای اخیر، بیش از آنکه ریشه در تنگناهای فنی یا کمبود منابع مالی داشته باشد، در یک خطای بنیادین و استراتژیک هستیشناسانه نهفته است: مدیریتی که بهجای بازتاب واقعیت زیسته ملت، به دنبال مهندسی آمرانه آن است. ملی بودن، به معنای فراگیری و شمول تمام آحاد جامعه با تمامی تنوعات، تضادها، گوناگونی فکری و تکثر فرهنگیشان است. زمانی که اطلاعرسانی به جای بازتاب حقیقت، به تولید روایت تکصدایی، پالایششده و فرمایشی تقلیل مییابد، رسانه مرجعیت خود را از دست میدهد. مخاطب امروز، چون دغدغههای انضمامیاش، پرسشهای بنیادینش و رنجها و امیدهایش را در این آینه نمیبیند، ناگزیر برای یافتن حقیقت زیستهاش در پی روایتهای رقیب، رسانههای فرامرزی و فضاهای موازی است. این مهاجرت مخاطب، واکنش وجودی او برای به رسمیت شناخته شدن خویش است؛ پاسخی ناگزیر به حذف شدن از متن تصویر رسمی کشور.
در این میان، جایگاه چهرهها و مرجعیتهای فکری و هنری، ابعاد پیچیدهتری به خود میگیرد. چهرههای محبوب، کارشناسان اصیل و هنرمندان مردمی، در یک رسانه پویا و زنده، فراتر از مجری، بازیگر یا کارشناس؛ سرمایه نمادین و حافظه مشترک یک ملتاند. آنها پلهای زنده ارتباطی نهاد رسانه و بدنه جامعهاند که با زبان عاطفی و عقلانی خود، اعتماد عمومی را بازتولید میکنند. خروج تدریجی، دفعی یا گزینشی این چهرهها از قاب تلویزیون، به معنای فروریختن این پلهای ارتباطی و گسستن رشتههای پیوند عاطفی رسانه و مخاطب است.
مدیران رسانه با جایگزین کردن این چهرهها با حلقههای بستهای از افراد همسو، فضای گفتوگو، مدارا و تضارب آرای اصیل را به خطابه، خطکشی و تکگویی تبدیل کردهاند. هنگامی که مخاطب در برنامههای مختلف با افرادی مواجه میشود که مأموریتشان بازتولید گفتمانی بسته است، دچار نوعی بیگانگی مزمن با رسانه میشود. اینجاست که بحران اعتماد، به بحران مشروعیت معنایی تبدیل میشود؛ چرا که رسانه دیگر نه محل تلاقی آرا، بلکه تریبونی برای اقشار خاص است.
باید به خاطر سپرد که ملی بودن فراتر از عنوان یا برچسبی اداری و سازمانی، یک حق عمومی و بنیادین است. رسانه زمانی به معنای دقیق کلمه ملی خواهد بود که ملت، خود را در آن، با تمام پیچیدگیها، تنوعات، تناقضها و حتی انتقاداتش، به رسمیت شناخته شده ببیند. چالش آنجاست که با پاک کردن صورتمسأله و حذف تنوع افکار، نه تنها آرامش بازنمیگردد و نادیده گرفتن بازنمایی تضادها، تضادها را از بین نمیبرد، بلکه آنها را به لایههای زیرین جامعه و فضاهای غیرقابل کنترل پرتاب میکند.
راه برونرفت از این تنگنای ساختاری، در تواضع معرفتشناختی مدیران نهفته است. مدیران رسانه لازم است پیش از هر چیز بپذیرند که حقیقت، نه در انحصار یک روایت رسمی و بسته، که در متن زندگی روزمره، پویایی نخبگان و تکثر زیستجهان مردم جاری است. تا زمانی که دوربین رسانه، به جای دیدن مردم، در پی تعلیم و تربیت و مهندسی رفتار آنان باشد، این آینه شکسته و یا مات باقی خواهد ماند.
برای احیای رسانه ملی، باید به زیستجهان اصیل ایرانی بازگشت. هیچ سپری برای صیانت از امنیت، همبستگی و منافع بلندمدت یک ملت، استوارتر از یک جامعه آگاه، منتقد، پرسشگر و خودباور نیست؛ جامعهای که بتواند در آینه رسانه خویش، با تمام زیباییها و زخمهایش، به تماشای خویش بنشیند و به این بازتاب، اعتماد کامل داشته باشد.
اکنون و در آستانه دوره جدید مدیریت عالی رسانه ملی، دغدغه بنیادین بازگشت به زیستجهان ایرانی بیش از هر زمان دیگری موضوعیت دارد. امید آن است که دوره پیشرو با درک صحیح این ضرورت هستیشناسانه، فرصت گذار از دوران تکگویی به عصر گفتوگو را غنیمت دانسته و با اصلاح رویکردها و بازیابی اعتماد عمومی، رسانه را به جایگاه اصیل خویش، یعنی آینهگی تمامنما برای تمامی رنگها، صداها و دغدغههای این سرزمین، بازگرداند.





