یادداشتی از مهدی یارمحمدی، درباره هستیشناسی نقص در افق سینمای تجربی و هنر اجرا
فلسفه هنر مدرن، دیرزمانی است که امر زیباشناختی را با کمال صوری، تقارن ریاضیگون، و فرم بسته پیوند زده است. در این رویکرد، نقص بهمثابه انحراف، لغزش، یا فقدانی هستیشناختی انگاشته شده که در فرآیند پالایش و پرداخت، سرکوب یا پنهان میشود. اما با گذار از پارادایم ابژهمحور و ورود به ساحت رخداد و زیستجهان انضمامی، پرسشی بنیادین مطرح میشود: آیا هنر، در تمامیت منجمد و صیقلخورده اثر محقق میشود، یا در شکافها، زخمها و گسستهای کالبد آن نفس میکشد؟
پاسخ به این پرسش، نیازمند بازتعریف شأن نقص است. از منظر پدیدارشناسی، شیء کامل فاصلهگذار است؛ این شیء نگاه مخاطب را پس میزند و امکان رخنه به درون را ناممکن میسازد. در حالیکه، نقص، شکافی در پیکره یقین است؛ زخمی گشوده بر اثر که تسلط فرم را برهم میزند و غلبه سازوکار محاسبهگر بر تجربه حسی را دچار تعلیق میکند. اینجا، نقص یک گشودگی هستیشناختی است؛ آستانهای است که از خلال آن، مخاطب برای برقراری دیالوگ به درون بطن آفرینش فراخوانده میشود.
در این بستر تئوریک، جایگاه ویژه سینمای تجربی و هنر اجرا، بهعنوان دو مدیوم رادیکال آشکار میشود.
در سینمای تجربی، ماده فیلم بهجای پنهانشدن در پس توهم واقعگرایی روایی، تنانگی خود را عریان میسازد، و نقصها را به احضار حضور ارتقا میدهد.
سینمای تجربی با تعمد در مواجهه با نقص، ساختار روایت خطی را واسازی میکند تا نگاه مخاطب را از مصرف روایت بهسوی آگاهی از ساحت مدیوم هدایت کند. در این مواجهه، لغزش دستگاه یا تاری تصویر، نگاه را بیدار میکند.
اگر در سینمای تجربی، نقص در تنانگی حامل فیزیکی متبلور است، در هنر اجرا این شکاف به بنیادینترین لایه خود، یعنی تنانگی انسان و حادثهبودگی اکنون پیوند میخورد. بدن پرفورمر، بدنی انضمامی و آسیبپذیر است که در موقعیت، خطر میکند. تپش قلب، لرزش صدا، خستگی عضلانی، تعریق، لغزش گام، و فرسایش جسم در زمان واقعی، هستیشناسی هنر اجرا را شکل میدهند. این نقصهای بدنی و غیرقابلمحاسبه، اثر را از بازتولید مکانیکی و بازنمایی صرف میرهانند.
در هنر اجرا، نقص ضامن تکرارناپذیری است؛ گواهی بر این حقیقت که رویداد تنها یکبار و در پیوند زیسته میان فاعل شناسا و کنشگر متجلی میشود. آنجا که بدن رنج میکشد و تعادل خود را از دست میدهد، حضور در عریانترین شکل خود، توهم استعاره را کنار میزند.
از منظر هرمنوتیک گادامری، ادراک هنری زمانی شکل میگیرد که افق اثر با افق زیسته مخاطب تلاقی یابد. اثر بینقص و نهاییشده، مجالی برای این امتزاج افقها باقی نمیگذارد؛ گویی کلام پیشاپیش تمام شده است. اما نقص، فرم را معلق و ناتمام نگه میدارد، تا این ناتمامی به مخاطب عاملیت بخشد؛ او با توجه هنری، تخیل خلاق و اضطراب وجودی خود، خلأها و سکوتهای اثر را زیست میکند.
در زمانهای که سلطه اتوماسیون، تصاویر فراپردازششده و استانداردهای ریاضیاتی در پی یکدستسازی و صیقلزدن به تمام وجوه زیباشناختی جهاناند، دفاع از نقص مقاومتی هستیشناختی است. چراکه در این نگرش، نقص، واپسین پناهگاه روح، تنانگی، و پیشبینیناپذیری است؛ نشانی از ردپای هستی انسانی در جهانی که به دست توهم کمال انتزاعی مسخ شده است. سینمای تجربی و هنر اجرا، با ستایش این آسیبپذیری مولد، یادآور میشوند که معنا نه در کالبد منجمد ابژه، بلکه در هیجان لرزان لحظهای متولد میشود که فرم در آستانه شکستن، به زبان میآید.





